تبليغاتX
دخترک ....

دخترک ....

اینجا وبلاگ گل و بلبل نیست لطفا از گذاشتن نظرات گل و بلبلی و تبلیغاتی خودداری کنیدحتی شما دوست عزیز!

باید از این قصه بریم


فرصت ما تمام شده باید از این قصه بریم فرقی نداره من و تو کدوم یکی مقصریم...

خاطره ها رو یادمه لحظه به لحظه مو به مو هیچی رو یاد من نیار

                                                          اونقدر خرابم که نگو....

بد بودم و بدتر شدم میرم با پاهای خودم میرم نمیدونم کجا

                                                              اه کم اوردم به خدااااا

دلگیرم از دست خودم کاش عاشقت نمی شدم هر جوری که می خواستم نشد...

از غم یه ذره هم کم نشد من موندم و تنهایی هام از دنیا هیچی نمی خوام...

عاقبت من رو نگاه اشتباه پشت اشتباه...

هروز عاشق تر شدیم تو عشق خاکسر شدیم...

سوختیم ولی به آرزومون نرسیدیدیم

فقط گریه فقط عذاب صد تا سوال بی جواب نه من نه تو از عاشقی خیری ندیدیم...

دلگیرم از دست خودم کاش عاشقت نمی شدم هر جوری که می خواستم نشد...

+ نوشته شده در  2011/4/6ساعت   توسط خاطره  | 

بازم اشتباه کردم

بازم اشتباه کردی !

اما این بار آخــــــ  ـــــــــر بود مطمئن باش با این رفتارای عجیب غریبت دیگه جایی واسه برگشت نزاشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتی .

 

+ نوشته شده در  2011/4/5ساعت   توسط خاطره  | 

شروعی دوباره

رابطمو با همه کات کردم ، تموم آدمهای دورو برم

خونواده

دوست

عشق!

بایکی دعوا کردم، به یکی بای دادم ، به آخریم چیزی نگفتم از غیبتم!

دارم میرم که فقط خودم باشمو خودم

میدونم به یه اراده ی قوی احتیاج دارم ،اونقدر که بتونم جلوی وسوسه روشن کردن گوشیمو بگیرم

آخه من رفتم !

اگه برگردم یعنی خودمو مسخره کردم !

واسه یه بارم که شده تو زندگیت عرضه داشته باش

شاید از همیشه بودنته که کسی قدرتو ندونستو اونجوری دلت شیکست

البته این وسط آقای دوست یه استثنا بود و دلم نیومد که الکی به بودنم دلخوش شه واسه همین هنوز شروع نشده بای  دادمو خلاص هم واسه اون هم منی که دیگه نایشو ندارم شاید باید یه جای دیگه و تو یه دوره ی دیگه ایی از زندگی بهم برمیخوردیم که نخوردیم !

خسته ام خیلی زیاد

اما تنهاییمو دوست دارم و ازش لذت میرم

.... .

+ نوشته شده در  2011/4/5ساعت   توسط خاطره  | 

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، من یک فمینیست هستم.

اولین بارجرقه های  فمینیسم  من  در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که  مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه  بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام  گوشزد کنند که درست بنشین. ذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که  چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه ی شرمساری است و باید پوشانده شود. ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات و یواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.او هرگز نفهمید چرا  وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من  است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و  ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.

**********************

ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت. او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی  مادرش به آن پسر می گوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد. او حتی نمی فهمد چرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زن ها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند. او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگار کشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست. او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی خواهد سالها باید  دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد

************************

ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که  معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است. بعدها مجبور شد هر  تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد  از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که ” پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بی سوادن” و هیچ نگوید و دم نزند.مجبور شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.مجبور شد دو برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول در بیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود. مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در واقع “مرد” است..

*********************

از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای  مرفه و غیر مذهبی بدنیا آمده ،  امکان تحصیل  و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه و زشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.

با این همه زخمی  وخسته است.

خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند  شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.

خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهد که چرا حجابت کامل نبود  و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و  از مرد نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.

خسته است از جامعه ای که  اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است  از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه  بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته است  از جامعه ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش با افتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.

خسته است از جامعه ای که زنهایش  به کوتولگی خود افتخار می کنند و حاضرنیستند بهای قد کشیدن شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند. ،

بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند ....

 

+ نوشته شده در  2011/2/21ساعت   توسط خاطره  | 

امروز با هم بودن را تجربه می کنیم و شاید فردا به یاد هم بودن را،

پس امروز را زیبا کنیم به حرمت خاطرات فردا....

+ نوشته شده در  2010/12/7ساعت   توسط خاطره  | 

اینکه بگویی دوست‏اش داری با اینکه بفهمد دوست‏اش داری فرق بزرگی دارد.
+ نوشته شده در  2010/11/23ساعت   توسط خاطره  | 

مهندس تموم مدت تو عروسی شش دنگ حواسش به من بود !

طفلک خانوومش هی سعی میکرد یه جوری راه نگاهشو سد کنه اما .....

دیگه مثل گذشته واسم جذاب نبود !

اونقدر جذاب نبود که حتی واسه یک بارم سعی نکردم نگاهم به نگاهش گره بخوره شایدم حس عذاب وجدان بعدش مانع میشد ! :/

اون واسه من تموم شده اما انگار من واسه اون همچنان ادامه دارم !

+ نوشته شده در  2010/11/23ساعت   توسط خاطره  | 

دل خوشی را سوار بر بنز SL ،

 پشت شیشه های دودی و تیره جستجو مکن.

 شاید کمی نزدیک تر، تَرک آن موتورسیکلت،

 همانجا که دخترکی بی پروا معشوقش را به بهانه نیفتادن تنگ در آغوش

 کشیده است بیابیش...

+ نوشته شده در  2010/10/8ساعت   توسط خاطره  | 

مردان در مسیر عشق به وسعت نامتناهی نامَردند


گدایی عشق می کنند ، تا زمانی که به تسخیر قلب زن مطمئن نیستند ،

اما همین که مطمئن شدند نامَردی را در حد مردانگی انجام میدهند

(شریعتی)

+ نوشته شده در  2010/10/8ساعت   توسط خاطره  | 

من میمانم و...

باور کن
ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي بودنت بدوم،
نه نگاهي كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پيدا نمي كنم.
اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است!
كمي دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را مي شنوي؟!
مي گويند اگر نباشي بغضم سبك مي شود.
آنوقت تنها من مي مانم و من.
آنوقت ديگر نه فرياد مي كنم نه سكوت.
آنوقت ديگر پاهايم آبله نمي زند از اين همه دويدن پي ات.
مي گويند اگر نباشي به هيچ كجاي من و اين دنيا بر نمي خورد.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه شعر كه مي دانم در انتظار نگاهم هستند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه دلتنگي هايي كه بيقرار ِبودنم مي شوند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه نگاه كه مي دانم براي فردايشان دستهايم را مي خواهند.
مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!
مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!
مي گويند اگر نباشي،...
نگاه از من پنهان نكن!
آنها مي گويند.
اما من...
هنوز هم همه فصلها را تنها پهار مي بينم،
هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.
هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهايت را مي خواهم.
و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.


+ نوشته شده در  2010/9/15ساعت   توسط خاطره  |